تبلیغات
قرآن و حدیث - صفیه

قرآن و حدیث
 

صفیه

چون صفیه , خواهر حضرت حمزه سیدالشهدا, از شهادت برادرش در جنگ احد باخبر شد, با جمعى از زنان , شیون كنان به سوى احد شتافتند.

پـیـامـبـر گـرامـى اسـلام (ص )بـا مـشـاهده آنان به زبیر(فرزند صفیه ) دستور دادند تا مادرش رابازگرداند و مانع از دیده شدن پیكر پاك حضرت حمزه در آن وضعیت شود.

زبیر خود را به صفیه رساند و گفت :مادر!.

بهتر است كه برگردى , پیامبر(ص )مایلند كه به قتلگاه نیایى !.

صفیه گفت :فرزندم !.

چرا نمى گذارید برادرم را ببینم ؟.

اگر براى آن است كه تن او را مثله كرده اند و سینه اش را شكافته اند, آن را شنیده ام و مى دانم .

این مصیبت , در راه خدا اندك است .

ما به آن خشنودیم و صبر مى كنیم و آن را نزد خداوند به حساب مى آوریم !.

زبیر, خدمت پیامبر گرامى اسلام (ص ) رسید و سخنان مادرش را براى آن حضرت بازگو كرد.

آن گاه پیغمبر(ص ) به صفیه اجازه حضور دادند و قبل از آن كه وى پیكر پاك حمزه را در آن حالت مشاهده كند, رداى مبارك خویش را بربدن حضرت حمزه كشیدند, ولى چون آن شهید بزرگوار قامتى رسا داشت , ردا, تن او را نپوشاند و پاهاى مباركش نمایان بود.

پیامبر اكرم (ص )با گیاه و علف آن را پوشاندند.

در ایـن هـنـگـام , صفیه بر بالین برادر شهیدش حاضر و با دیدن پیكر خونین حمزه , منقلب شده , اشـك از چـشمانش سرازیر گشت و با چشمانى پر ازاشك , از خداوند براى برادرش حمزه آمرزش طلبید,سپس بر او نماز گذارد و بازگشت .

در جـنگ خندق , این بانوى مقاوم , به همراه شاعر معروف , حسان بن ثابت , و عده اى دیگر در قلعه فارع كه یكى از جایگاه هاى امن مدینه بود, به سرمى بردند تا دشمن , آسیبى به آنان نرساند.

صـفـیـه در این باره مى گوید:ناگهان دیدم یك نفر یهودى در اطراف قلعه ما مشغول شناسایى است .

ترسیدم كه مبادا مشركان را از محل مخفى ما مطلع كند.

به حسان ـكه شخصى ترسو بودـگفتم : به سوى این یهودى برو و او را به هلاكت برسان .

حسان پاسخ داد:اى دختر عبدالمطلب !.

مى دانى كه من اهل این كار نیستم !.

صـفـیـه مـى گـوید:خودم كمر همت بستم و از قلعه بیرون آمدم , ستون چوبى خیمه را به دست گرفتم , به سوى آن یهودى رفتم و او را كشتم !.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 شهریور 1389 توسط فاضل
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک| بازپخش : بانک جامع قالب های فارسی